سيد ظهير الدين مرعشى
83
تاريخ طبرستان و رويان و مازندران ( فارسى )
و حاجب ابو العبّاس با لشكر رى در آمل آمد . چون مقاتله كردند ابو العباس به هزيمت رفت ، و ايشان آمل را متصرّف گشتند و باتى آنحال را به امير قابوس خبر داد و طاعت او اظهار كرد ، تا باتى در آمل از نصر جدا شد و به استراباد رفت و اظهار محبّت قابوس كرد تا از لشكر گيلان هركه بر ولاى شمس المعالى به اصفهبد نوشت كه به باتى پيوندد ، همچناق به باتى پيوست . چون فيروزان بن الحسن خبر اجتماع و اتفاق ايشان شنيد به محاربه و مجادلهء ايشان قيام نمود . جنگ عظيم كردند چنانچه نزديك بود كه باتى شكسته شود . جمعى از كرد و عرب كه لشكرى فيروزان بودند به شعار شمس المعالى ندا كردند و به باتى بگرويدند . فيروزان منهزم گشت . لشكر باتى در عقب او تاختند تا او را بگرفتند و روى به جرجان نهادند در همان موضع كه سالار خركاش كه از جملهء اقارب قابوس بود به مقاومت ايشان باستاد و چون اين بشارت به شمس المعالى امير قابوس رسانيدند ، بدانست كه روز محنت بسرى « 1 » شد و روزگار اقبال روى نمود . بيت : آخر اين تيره شب هجر به پايان آمد * آخر اين درد مرا نوبت درمان آمد چند گردم چو فلك گرد جهان سرگردان * آخر اين گردش من نيز به سامان آمد قابوس روى به جرجان نهاد و در شعبان سنهء سيصد و هشتاد و هشت در مسند ملك خود متمكّن شد ، و چون آن لشكر به انهزام به رى رفتند ملامت بسيار يافتند . ابو على حمويه - كه وزير بود - ده هزار مرد از ترك و عرب و ديلم فراهم آورد ، و منوچهر بن قابوس كه نزد ايشان بود با اسفار بن كردويه و ابو العباس بن جاتى و عبد الملك بن ماكان و موسى بن حاجب و بيستون بن تجاسف و كنار بن فيروزان و رشاموج به طرف جرجان روان شد . بيت : همه مردان مرد با فرهنگ * همه شيران تند درگه جنگ و اين جماعت اركان دولت ديالم بودند . چون به ولايت شهريار رسيدند . شمس المعالى دل به مقاومت ايشان نهاد و اميد به عون بارى تعالى واثق داشت و ابو على
--> ( 1 ) - چنين است در اصل : بسرى ؛ نه « سپرى » .